loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 227
11 زمان : 1399:2

در فاصله ي دور از زمين، آن طرف دنيا سياره كوچكي به نام فيليپتون قرار داشت.
اين سياره ي كوچك بخاطر دور بودنش از خورشيد خيلي سرد بود و چون يك سياره بزرگ هم جلوي نور خورشيد را گرفته بود فيليپتون تاريك بود.
اهالي اين سياره همگي موجودات سبز رنگي بودند كه كنار هم زندگي مي كردند، آن ها براي اين كه بتوانند دور و اطراف خود را ببينند و زندگي كنند از چراغ قوه استفاده مي كردند.
يك روز يكي از موجودات سياره كه اسمش نيلا بود اتقاق عجيبي را در سياره رقم زد او با خودش فكر مي كرد كه اگر باطري را جور ديگري در چراغ قوه قرار دهيم چه اتفاقي مي افتد.
آن روز نيلا باطري چراغ قوه اش را برعكس درون چراغ قوه گذاشت كه ناگهان نور خيره كننده اي تابيد و به آسمان رفت. نور از كنار خورشيد گذشت و به سياره زمين برخورد كرد.
نور در روي زمين به يك مزرعه كه داخلش بيلي و سگش مشغول بازي كردن بودند تابيد. نيلا كه از اين اتفاق شوكه شده بود بلافاصله چراغ قوه اش را خاموش كرد ولي آن دو موجود زميني به وسيله آن نور به سياره فليپتون سفر كردند.
بيلي و سگش در فضا به پرواز درآمده بودند و روي سياره فيليپتون فرود آمدند
آن دو به نيلا سلام كردن و او هم دستش را تكان داد
بيلي كه از شكل سياره تعجب كرده بود گفت: واي، اينجا همه چيز از بستني درست شده و سگ بيلي هم پاهايش را كه به بستني آغشته شده بود، ليس مي زد.
نيلا با ناراحتي گفت: ولي هيچ كس اينجا بخاطر سرد بودن هوا بستني نمي خورد. او خيلي غمگين به نظر مي رسيد و پرسيد: شما مي توانيد به ما كمك كنيد كه در سياره ما هم نور بتابد؟ ما براي اين كه گياهانمان رشد كند نياز به نور خورشيد داريم
بيلي گفت: نيلا من يك فكري دارم، تو ميتواني ما را به سياره زمين و خانه امان برگرداني؟
نيلا گفت: يك دقيقه صبر كن. سپس او باطري چراغش را دوباره برعكس قرار داد و ...
بوووووووووووووووووم
بيلي و سگش دوباره به پرواز درآمدن و به كره زمين برگشتند
بيلي به محض رسيدن به خانه به حمام رفت از آن جا آينه را برداشت و به حياط بازگشت و آيينه را طوري قرار داد كه اشعه خورشيد كه به آيينه مي خورد اشعه هايش به سياره فيليپتون برگردد.
با اين فكري كه بيلي كرد نور خورشيد به سياره فيليپتون هم رسيد و ديگر آن جا سرد و تاريك نبود
حالا ديگر نيلا و دوستانش مي توانستند در زير نور خورشيد از خوردن بستني لذت ببرند

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

در فاصله ي دور از زمين، آن طرف دنيا سياره كوچكي به نام فيليپتون قرار داشت.
اين سياره ي كوچك بخاطر دور بودنش از خورشيد خيلي سرد بود و چون يك سياره بزرگ هم جلوي نور خورشيد را گرفته بود فيليپتون تاريك بود.
اهالي اين سياره همگي موجودات سبز رنگي بودند كه كنار هم زندگي مي كردند، آن ها براي اين كه بتوانند دور و اطراف خود را ببينند و زندگي كنند از چراغ قوه استفاده مي كردند.
يك روز يكي از موجودات سياره كه اسمش نيلا بود اتقاق عجيبي را در سياره رقم زد او با خودش فكر مي كرد كه اگر باطري را جور ديگري در چراغ قوه قرار دهيم چه اتفاقي مي افتد.
آن روز نيلا باطري چراغ قوه اش را برعكس درون چراغ قوه گذاشت كه ناگهان نور خيره كننده اي تابيد و به آسمان رفت. نور از كنار خورشيد گذشت و به سياره زمين برخورد كرد.
نور در روي زمين به يك مزرعه كه داخلش بيلي و سگش مشغول بازي كردن بودند تابيد. نيلا كه از اين اتفاق شوكه شده بود بلافاصله چراغ قوه اش را خاموش كرد ولي آن دو موجود زميني به وسيله آن نور به سياره فليپتون سفر كردند.
بيلي و سگش در فضا به پرواز درآمده بودند و روي سياره فيليپتون فرود آمدند
آن دو به نيلا سلام كردن و او هم دستش را تكان داد
بيلي كه از شكل سياره تعجب كرده بود گفت: واي، اينجا همه چيز از بستني درست شده و سگ بيلي هم پاهايش را كه به بستني آغشته شده بود، ليس مي زد.
نيلا با ناراحتي گفت: ولي هيچ كس اينجا بخاطر سرد بودن هوا بستني نمي خورد. او خيلي غمگين به نظر مي رسيد و پرسيد: شما مي توانيد به ما كمك كنيد كه در سياره ما هم نور بتابد؟ ما براي اين كه گياهانمان رشد كند نياز به نور خورشيد داريم
بيلي گفت: نيلا من يك فكري دارم، تو ميتواني ما را به سياره زمين و خانه امان برگرداني؟
نيلا گفت: يك دقيقه صبر كن. سپس او باطري چراغش را دوباره برعكس قرار داد و ...
بوووووووووووووووووم
بيلي و سگش دوباره به پرواز درآمدن و به كره زمين برگشتند
بيلي به محض رسيدن به خانه به حمام رفت از آن جا آينه را برداشت و به حياط بازگشت و آيينه را طوري قرار داد كه اشعه خورشيد كه به آيينه مي خورد اشعه هايش به سياره فيليپتون برگردد.
با اين فكري كه بيلي كرد نور خورشيد به سياره فيليپتون هم رسيد و ديگر آن جا سرد و تاريك نبود
حالا ديگر نيلا و دوستانش مي توانستند در زير نور خورشيد از خوردن بستني لذت ببرند

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 51
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 144
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 52
  • بازدید ماه : 1743
  • بازدید سال : 2131
  • بازدید کلی : 125930
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی